پارت هفده :



ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﭘﻴﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷـــﺖ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﻧﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﭘﻠﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﭘﺎﻳﻴﻦ
ﺭﻓﺖ. ﺩﺭﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭﺑﺮﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ. ﻳﮏ ﺣﺲ ﺧﻮﺷـــﺎﻳﻨﺪ

ﻫﻢ ﺩﺭ ﻭﺭﺍﯼ ﻫﻤﻪﭼﻴﺰ ﻣﯽﺩﺭﺧﺸﻴﺪ.
ﺧـﺎﻧـﻪ ﺩﺭ ﺗـﺎﺭﻳﮑﯽ ﻣﺤﺾ ﺑﻮﺩ. ﭘﻠـﻪﻫـﺎ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡﺁﺭﺍﻡ ﭘـﺎﻳﻴﻦ ﺭﻓـﺖ ﻭ
ﺩﺳـﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﻔﺎﻅ ﮔﺮﻓﺖ ﺗﺎ ﻧﻴﻔﺘﺪ. ﺳـﺮﺵ ﺗﻴﺮ ﻣﯽﮐﺸـﻴﺪ، ﮔﺮﺩﻧﺶ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    1

    اگه بره خارج شاید بهترباشه بتونه خودش وبالابکشه

    ۳ سال پیش
  • مبینا طاهری طیب | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    عمادمنصرف نشه رفتن پیشرفت بهترمخصوصاکطی به وضع مالی عماد

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️