پارت شانزده :

ﺑﺎﻳﺪ
ﺷﻬﺮﻳﻪﯼ ﻋﻘﺐﺍﻓﺘﺎﺩﻩﯼ ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﻣﯽﭘﺮﺩﺍﺧﺖ؛ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻫﻤﻴﻦﻃﻮﺭ
ﻭﻟﺶ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﻭﺩ. ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ ﻣﯽﮐﺮﺩ.
ﺳـﺮﺵ ﺩﺍﺷـﺖ ﺍﺯ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺩﺭﻫﻢﻭﺑﺮﻫﻢ ﮔﻴﺞ ﻣﯽﺭﻓﺖ. ﺑﻪ ﭘﻬﻠﻮ ﭼﺮﺧﻴﺪ
ﻭ ﺗﻠﻔﻦﻫﻤﺮﺍﻩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻣﻴﺰ ﮐﻮﭼﮏ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﺨﺖ ﺑﺮﺩﺍﺷـــﺖ. ﺑﻪ
ﺻـــﻔﺤﻪ ﺁﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺩﻳﺪﻥ ﻧﺎï»

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    بگو میخای بری برو چرا مهتاب اذیت میکنی انقدر

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    عمادچطورچنین عشقی نادیده میگیره میره رویای مهتاب چیه؟

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️