پارت چهل :

نگاهم خیره کامواها بود و انتخاب بین‌شان سخت، هر سه رنگش را دوست داشتم ولی به زور کاموا قرمز را انتخاب کردم.
مادرم شروع به بافتن کرد و گفت:
- فردا باید بریم پیش اون دکترت که می‌گی...باید ببینم همه چیز خوبه
زن عمو در حالی که داشت خوراکی هایی که برایم آورده بود را توی کابینت جا ساز میکرد گفت:
- وای آره خوب شد گفتی، باید بریم حتماً
- باشه می‌ریم
به اتاقم برگشتم و به پنجمی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رزا

    0

    خیلی کش دار شد هیچ موضوع جدیدی در پارتها دیده نمی شه همون دیالگها تکرار می شه

    ۳ سال پیش
  • Seti

    0

    کلا چندتا پارته؟!!! یک موضوع رو دارین خیلی ادامش میدین

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    🙄

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️