پارت سی و نهم :

وقتی با لباس فرم کارم وارد آشپزخانه شدم و به مادرم که داشت برای ناهار لوبیا خیس می‌کرد گفتم:
- با اجازتون من می‌رم شرکت ولی سعی می‌کنم زود برگردم...شمام استراحت کن
بعد گوش دادن به سفارش های زن عمو مبنی بر آرام رانندگی کردن، از خانه بیرون رفتم.
از خانه که بیرون رفتم و در را پشت سرم بستم از مخالفت نکردن مادرم تعجب کردم و سپس نفس راحتی کشیدم و وارد کابین آسانسور شدم.
رانندگی د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    چون پیمان خیانت کرداونهم به مثل انجام دادگناه صدارچیه اصلانغمه صدرا دوست داره؟

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    معلومه که داره. همه اینا بخاطر اونه

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    واقعا سخته دروغایی که گفتن راستشو بگن🤭💐👏💙

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خیلی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️