پارت سی و هشتم :

بعد از خوابیدن مهمان هایم، از سکوت خانه استفاده کردم و تصویری به پیمان زنگ زدم. باید همه چیز را بهش میگفتم.
بعد از کمی احوال پرسی ساده و حوصله سر بر بهش گفتم:
- پیمان میخوام به همه قضیه طلاق رو بگم
- نغمه...نغمه بیا یبار دیگه باهم حرف بزنیم...بخدا من هنوز
اجازه ندادم حرفش تمام شود، گفتم:
- من...من...بار...باردارم
پیمان که تا آن موقع داشت شیشه عینکش را تمیز می‌کرد، سرش را با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمینا

    0

    خسته شدیم خانم نویسنده تو رو خدا امروز دیگه تمومش کن😉

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    نه گلم هنوز کلی،کار داریم باهاش

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    نفهمیدم نغمه ترسویاخنگ یاچی هست آدم ترسونیمه شب نمیزنه برپیش معشوق همان نغمه فقط دورغگوست

    ۳ سال پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اره دیگه اسمش دروغ هست

    ۳ سال پیش
  • پارمیس

    0

    تا کی میخوای دروغ بگه

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    👏👌💐🙏

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    0

    این ها طلاق گرفتن یا میخوان طلاق بگیرن

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    0

    چه عجب یه حرکتی زدیه کم دیگه بمونه بچه خودش میادهمه چیزامیگه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️