پارت صد و سی :

ـ تمومش کن این عشق و عاشقی مسخره‌‌رو! چرا حرف گوش نمی‌‌دی؟ چرا نمی‌‌خوای بفهمی که من پدرتم و خیر و صلاحت رو می‌‌خوام؟
ـ این خیر و صلاح نیست. تحمیله. عین پدرای قدیمی شدی که می‌‌خوان به زور دخترشون رو شوهر بدن.
مدتی هر دو در چشمان هم خیره شدیم و هیچ نگفتیم. توی چشمان پدرم نگرانی برای آینده‌‌ام و نادانی من در انتخاب همسر بود و توی چشمان من خشم و ناراحتی از این همه فشار و تحمیلی Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️