آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و بیست و نهم :
ـ نمیتونم!
پدرم غافلگیر شد اما به روی خودش نیاورد و گفت:
ـ میتونی. میدونم دل کندن سخته اما شدنیه.
ـ بعد این همه سال هنوزم نتونستی مامانو فراموش کنی.
ـ چون زنم بود.
ـ من و نویدم با هم عقد کرده بودیم.
کلافه و کمی عصبی شد و ابروانش درهم رفت:
ـ هدیه! خودت میدونی که منظورم چیه.
ـ تو خودخواه شدی بابا! برای خوشبختی من این کارارو نمیکنی. برای آروم گرفتن Ø

لطفا صبر کنید...

آمنه
0ممنونم نویسنده جون همه رمانهای عالیه این پارت هم عالی ولی مخالفت پدرش منو ناراحت کرد