پارت صد و بیست و هفتم :

ـ الو...
ـ سلام بابا کجایی؟
ـ فعلاً نمی‌‌تونم صحبت کنم. بعداً بهت می‌‌گم.
و تماس را قطع کرد. رو به طناز و نوید که کنجکاو نگاهم می‌‌کردند گفتم:
ـ نمی‌‌تونست صحبت کنه.
***
طناز روی تخت اتاقم دراز کشیده و به خواب عمیقی فرو رفته بود و من و نوید در فضای نیمه تاریک پذیرایی روی مبلها مقابل هم نشسته بودیم.
ـ هر بار که میای و روز بعد می‌‌خوای بری دلم از غصه می‌‌خواد بت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    🙏💞💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️