آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و بیست و یک :
جان نداشت. به سختی سعی داشتم تعادلم برقرار باشد. به طرف پنجره رفتم و خواستم ببندمش که لرز کردم. دستی از پشت بازویم را گرفت و فشرد. دلم ریخت. صدایش را از پشت سرم شنیدم.
ـ بیا بریم خونه من! حالت اصلاً خوب نیست.
برگشتم و نگاهش کردم. ته نگاهش غمگین بود.
ـ گفتم که... اینجا مشکلی ندارم.
ـ لجبازی نکن! دارم وضعیتتو میبینم.
هر لحظه بیشتر داشتم تحلیل میرفتم اما نمیخواستم باز

لطفا صبر کنید...

setaysh
0عالی