پارت صد و بیست و یک :

جان نداشت. به سختی سعی داشتم تعادلم برقرار باشد. به طرف پنجره رفتم و خواستم ببندمش که لرز کردم. دستی از پشت بازویم را گرفت و فشرد. دلم ریخت. صدایش را از پشت سرم شنیدم.
ـ بیا بریم خونه من! حالت اصلاً خوب نیست.
برگشتم و نگاهش کردم. ته نگاهش غمگین بود.
ـ گفتم که... اینجا مشکلی ندارم.
ـ لجبازی نکن! دارم وضعیتتو می‌‌بینم.
هر لحظه بیشتر داشتم تحلیل می‌‌رفتم اما نمی‌‌خواستم باز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • setaysh

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💖

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    خوب که نداقدرهدیه دونست🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️