ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و پانزده :
راست میگفت این شعر! این مطلق نادیده چشم های او، این اخم شیرینش فقط نیاز به تفکر داشت.
حسرت شنیدن نامش را از زبان من داشت و نمیدانست که من در ذهنم او را همیشه به نام خوانده بودم فقط زبانم چیز دیگری را نجوا میکرد. سری تکان داده و آرام لب زدم:
- میگم.
سری تکان داد.
- منتظرم.
متعجب خیرهاش شدم.
- الان؟
تاکید بار جملهاش را تکرار کرد.
- منتظرم سروناز.
راست
لطفا صبر کنید...
