ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و دوم :
نگاه از او گرفته و بی تفاوت تر روی سنگ های ریز و درشت قدم برداشتم. شاهرخ خان از ماشین بنزش پیاده شد و نگاهی با لبخند به سوگند انداخت.
- سلام خانم، بشین که دیر شد.
سپس نگاهی به من انداخت و با همان لبخند ادامه داد:
- سلام سروناز خانم، خسته نباشید.
لبخندی زدم که سوگند چشمکی زد و درون ماشین نشست.
- سلام. خوش اومدین. درمونده نباشید، ممنونم از لطفتون برای سروگل.
لبخندی زد و
لطفا صبر کنید...
