پارت صد و دوم :

نگاه از او گرفته و بی تفاوت تر روی سنگ های ریز و درشت قدم برداشتم. شاهرخ خان از ماشین بنزش پیاده شد و نگاهی با لبخند به سوگند انداخت.
- سلام خانم، بشین که دیر شد.
سپس نگاهی به من انداخت و با همان لبخند ادامه داد:
- سلام سروناز خانم، خسته نباشید.
لبخندی زدم که سوگند چشمکی زد و درون ماشین نشست.
- سلام. خوش اومدین. درمونده نباشید، ممنونم از لطفتون برای سروگل.
لبخندی زد و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!