پارت چهل :

_ خبر داری پسر یعقوب عازم فرنگه؟
ماه صنم به دور از نگاه او پلکهایش را بست. جاوید ادامه داد:
_ شنیدم یه عموی مرفه داره. دخترش پیشکش کرده، در عوض گفته میفرستمت اون طرف که درس بخونی.
ماه نفس سختی گرفت و لبش را به دندان گزید.
_ این چیزا چه ربطی به من داره؟
_ داره که میگم. خواستم باورت شه که جاوید یه پا مرده! مرده که با اون رسوایی که راه انداختی بازم‌ قبولت کرده. مرده که به پات وایØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    چرامازنهابه خودمون احترام نمیذاریم بفرمااگه زنان خونه به هم احترام بذارن حداقل عذاب زندگی کمترمیشدنه ازخودی غریبه هردوبایدتحمل کرد

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️