بازگشت عاشقانه به قلم مرضیه نعمتی
پارت هشتاد و نهم :
هوا کم کم رو به تاریکی میرفت. الهه در زیر بارش سیل آسای باران راه میرفت و اشک میریخت. پسرش که سالها در انتظارش بود به راحتی قلبش را شکست. دانیال او را نشناخته بود. تصویر مادرش آنقدر در ذهنش کم رنگ شده بود که برای لحظاتی شک کرد که او مادرش باشد. او پدرش را دوست داشت و به هیچ وجه نزد مادرش بر نمیگشت. پرهام را نمیبخشید. او با سنگدلی تمام پسرش را از او ربود و حتی اجازه نداد
لطفا صبر کنید...
