پارت هشتاد و نهم :

هوا کم کم رو به تاریکی می‌‌رفت. الهه در زیر بارش سیل آسای باران راه می‌‌رفت و اشک می‌‌ریخت. پسرش که سال‌‌ها در انتظارش بود به راحتی قلبش را شکست. دانیال او را نشناخته بود. تصویر مادرش آن‌‌قدر در ذهنش کم رنگ شده بود که برای لحظاتی شک کرد که او مادرش باشد. او پدرش را دوست داشت و به هیچ وجه نزد مادرش بر نمی‌‌گشت. پرهام را نمی‌‌بخشید. او با سنگدلی تمام پسرش را از او ربود و حتی اجازه نداد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!