پارت هشتاد و پنجم :

ـ بیخود باهاش صحبت می‌‌کنی. همین الان وسایلتو جمع کن دارم میام دنبالت. لازم نکرده اونجا بمونی. پدر و مادر اون پسر می‌‌دونن تو چه شرایطی هستی و پسرشون داره برات چی کار می‌‌کنه؟
آنقدر تلخ و بد گفت که بغض سنگینی به گلویم چنگ انداخت. نوید داشت مرا تحقیر می‌‌کرد. که به خاطر شرایط بدی که خواهرش برایم درست کرده بود، لایق ازدواج با پسری مثل شایان نبودم. ناگهان خشم تمام وجودم را فرا گرفت و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖💖

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️