آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت هشتاد و پنجم :
ـ بیخود باهاش صحبت میکنی. همین الان وسایلتو جمع کن دارم میام دنبالت. لازم نکرده اونجا بمونی. پدر و مادر اون پسر میدونن تو چه شرایطی هستی و پسرشون داره برات چی کار میکنه؟
آنقدر تلخ و بد گفت که بغض سنگینی به گلویم چنگ انداخت. نوید داشت مرا تحقیر میکرد. که به خاطر شرایط بدی که خواهرش برایم درست کرده بود، لایق ازدواج با پسری مثل شایان نبودم. ناگهان خشم تمام وجودم را فرا گرفت و

لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️