پارت هفتاد و هفتم :

خندیدم. به تلخی! با دقت نگاهم می‌‌کرد. حتما متوجه لاغری و رنگ پریدگی‌‌ام شده بود و به روی خودش نمی‌‌آورد.
ـ چی میل دارین؟
ـ فکر کنم نسکافه خوب باشه.
ـ منم همینو می‌‌خورم. به اضافه کیک شکلاتی.
ـ خوبه.
شایان رفت و سفارش را گفت و نزد من برگشت. داشتم با انگشتانم بازی می‌‌کردم و نمی‌‌دانستم از کجا باید شروع کنم. گوشی همراهم زنگ می‌‌خورد. نوید بود. کمی دستپاچه شدم. برای ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جونم 😍خیلی بچه ها نازن واقعا خوردنین😍😍

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    🙏😘💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️