پارت شصت و پنجم :

شوهرِ خاله داخل آمد و چششممان به هم افتاد. پدرام مردی قد بلند و هیکل دار با چشمان زاغ و موهای خرمایی بود. طوری نگاهم کرد که معذب شدم و سرم را پایین انداختم و سلام کردم. به طرفم آمد و گفت:
ـ به به! خوش اومدین!
نگاه کوتاهی به اوکه روی صورتم زل زده بود کردم و گفتم:
ـ ممنون!
خاله سپیده به طرفش رفت و گفت:
ـ دختر خواهرِ مرحومم رویاست.
پدرام نگاه معنادارش را متوجه من کرد و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    لطفا این رمان رایگان کنین تا همه پارت هارو بخونیم

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    کتاب تازه چاپ شده‌ست عزیزم. در حال حاضر در حال فروشه.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️