پارت پنجاه و یک :

میثم با قدم‌‌هایی تند از پله‌‌های خانه احسان بالا رفت. در خانه را باز کرد و پرهام را دید. انگار منتظر کسی بود. با خشم به طرفش رفت. یقه‌‌اش را گرفت و به دیوارش چسبانید:
ـ تو خجالت نمی‌‌کشی زن و بچتو ول کردی و اومدی تو این خراب شده؟ اومدی اینجا چه غلطی کنی؟ ها؟
پرهام خشمگینانه دستان میثم را از یقه‌‌اش انداخت و گفت:
ـ زندگی خصوصی من هیچ ربطی به تو نداره.
احسان پوزخندی زد و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    2

    ایول الهه چقدر خوب میشناستشون👏💃

    ۳ سال پیش
کپی شد!