پارت چهل و سوم :

شد، برای خودم نسکافه درست کردم و پشت میز آشپزخانه نشستم. ناگهان به یاد نگاه پر عطوفت نوید به ندا افتادم و کمی حسودی‌‌ام شد. لبخندی گوشه لبم نقش بست و با خودم گفتم: «توجه به آدم مریضم حسودی داره؟» و به خودم جواب دادم: «توجه نوید حسودی داره.»
توی همین فکرها بودم که ناگهان صندلی‌‌ای از زیر میز بیرون کشیده شد و نگاهم متوجه رو به رویم شد. نوید روی صندلی مقابلم نشسته بود و با چشمان خسته‌‌Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جونم 😍ولی دوست دارم به آقای سر دبیر مون برسه تا شایان😁🙈

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ببینیم آقای سر دبیرمون چی کار می‌کنه😍😍

    ۳ سال پیش
  • لیدا

    0

    خیلی قشنگه

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی

    0

    💞

    ۳ سال پیش
  • لیدا

    0

    خیلی قشنگه

    ۳ سال پیش
  • عالی

    0

    خوب

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️