پارت چهل و یک :

ـ خودم شرایط اون پسر رو ازش پرسیدم. ارزش اومدن تو این خونه‌‌رو نداره.
و ناگهان خم شد و قلبش را گرفت و روی مبل نشست. نگرانش شدم و فوراً به طرفش رفتم. زیر پایش نشستم و گفتم:
ـ ندا! ندا! حالت خوبه؟
در حالی که چهره‌‌اش از درد توی هم رفته بود، گفت:
ـ سینه‌‌م تیر می‌‌کشه!
ـ می‌‌تونی نفس بکشی؟!
ناله زد:
ـ نه! نه! نفسم بالا نمیاد!
هول شده بودم و نمی‌‌دانستم چه کارک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جون ❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی

    0

    💖🌺

    ۳ سال پیش
  • اتنا

    1

    عالی است

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️