پارت ششم :

لحظه ای مثل کلاغ سیاه پوش به انتظارمردار به تماشا ایستادم
شنیده بودم انسانهای مجنون نیروی به اندازه چهار مرد پیدا می کردند.
گچ روی دستش را شکسته و با نفرت مقابل پایم انداخت. مابین گچ چرک آلود فلزی آبی رنگ شبیه ستاره نظرم را جلب نمود.
کتایون شبیه باتری خاموش شده روی تØ

رمان فوق به علت ویرایش و بازنویسی غیرفعال شد و تا اتمام ویرایش امکان مطالعه آن وجود ندارد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آهو

    2

    طفلی سام،رمان تون عالیه...فقط خیلی مبهمه....من یکم کیج شدم کاش بیشتر توضیح بدید مثلا راجب همون ستاره...و چیزای عجیب و غریب دیگه....من قلمتون رو خیلی دوست دارم کاش روزایی پارت گذاری پیشتر بود

    ۳ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    تشکر از نظرتون، خب عزیزم هنوز قسمتهای ابتدایی رمان هستیم با پیشرفت داستان گره ها هم بیشتر باز میشه. فعلا دو روز در هفتهامکان پارتگذاری دارم. بیشتر کیفیت داستان یکم حساسم که مخاطب رمان خوبی بخونه.

    ۳ سال پیش
  • آهو

    0

    طفلی سام،رمان تون عالیه...فقط خیلی مبهمه....من یکم کیج شدم کاش بیشتر توضیح بدید مثلا راجب همون ستاره..واینکه چرا ضحا بیشتر راجب زندگی برادر..من قلمتون رو خیلی دوست دارم کاش روزایی پارت گذاری پیشتر بود

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    عالبه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️