اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت هفده :
یک قطره اشک از گوشه ی چشم صنم چکید. نگاهش را از پنجره ی اتاق گرفت و به باریکه ی نور مهتاب، روی پتوی گل برجسته اش داد. سالها از اتفاقات تلخ آن زمان می گذشت و ماه صنم دیگر آن دختر جوان و پر توان گذشته نبود. تکانی به پاهایش داد. با ناله و درد آن را زیر پتو جمع کرد و آخ ضعیفی گفت. دیری نگذشت که نامی، بی سرو صدا از لای در سرک کشید و متوجه ی بیداری او شد. لبخند زد. با اطمینان بیشتر وارد شد و در را پشت
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
اسرا
0انتظاربدترین اتفاق که میتونه باش البته بعدازخیانت