پارت دوازده :

و نگاهش با مرد جوان! نامی، یک دستش را زیر بازوی او گرفت و دستش دیگرش را دور کمرش حایل کرد. صنم نگاهش را از او گرفت. فشاری به قپه ی عصایش وارد کرد و دلخور گفت:
_ پوسیدم تو اون اتاق! به شماها واگذار کنم، رنگ آفتاب نمی بینم به خودم‌!
سپس سرش را بالا گرفت و چشم در چشم دختر جوانی درآمد که ساکت و خیره بود. دلخوری از یادش رفت. درد پیری را فراموش کرد و ابرو درهم کشید.
_ این دختر خانم؟
دریا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • النا

    0

    حتما دریا ب اون خونه و پیرزن ربط داره ببینیم هوشنگ چ نقشه ی در سر داره

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    پ ربط داره حتمی میخا بعدیه مدت ازاونها باج بگیره ای هوشنگ

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!