اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دوازده :
و نگاهش با مرد جوان! نامی، یک دستش را زیر بازوی او گرفت و دستش دیگرش را دور کمرش حایل کرد. صنم نگاهش را از او گرفت. فشاری به قپه ی عصایش وارد کرد و دلخور گفت:
_ پوسیدم تو اون اتاق! به شماها واگذار کنم، رنگ آفتاب نمی بینم به خودم!
سپس سرش را بالا گرفت و چشم در چشم دختر جوانی درآمد که ساکت و خیره بود. دلخوری از یادش رفت. درد پیری را فراموش کرد و ابرو درهم کشید.
_ این دختر خانم؟
دریا
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
النا
0حتما دریا ب اون خونه و پیرزن ربط داره ببینیم هوشنگ چ نقشه ی در سر داره