پارت چهارده :

رفت و آمد داشت. احساس می‌‌کردم آن احساس معذب بودن کمتر شده. شروع کردم به انجام دادن کارها. طناز داخل اتاقمان شد و گفت:
ـ سلام. من امروز اتاقم عوض می‌‌شه. دارم می‌‌رم پیش خانم کمالی. با اون کار می‌‌کنم.
از خدا خواسته گفتم:
ـ به سلامت.
نازی هم بدتر از من گفت:
ـ موفق باشی!
طناز قیافه‌‌ای گرفت و رفت. هر دو با صدای بلند خندیدیم. با چهره‌‌ای که هنوز خندان بود داشتم به کا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ارمین

    1

    بنظرم پارت قبلی بود ♥❤❤❤

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    خوشم میاد که رمانت خالی از توهمات و بچه بازیه و بیشتر با واقعیت مطابقت داره

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم

    ۲ سال پیش
  • آیسین

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    طنازیجوری حرف میزنه انگارمادرش مجبوربه ازدواج سده

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️