بلاک کد به قلم حدیث افشارمهر
پارت سی و پنجم :
دستم را به دیوار گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. الینا نگاهی به اطراف انداخت و با صدای آرامی گفت:
-یعنی ما رو دید؟
-کی؟
اشاره ای به زیر زمین انداخت و گفت:
-همون کسی که داشت از راهرو میومد توی اتاق.
سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم:
-نه اگه ما رو می دیدن حتما واکنشی نشون می دادن.
بار دیگر نفس عمیقی کشیدم بلکه حالم جا بیاید و گفتم:
-الینا، باید حتما به دیار راجب این مو
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.