حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت هفتاد و ششم :
مینا نگاهی پرغصه به چهرهی غمگین نیکی انداخت و در حالیکه خودش هم حال بهتری از او نداشت، گفت:
ـ انقدر گریه نکن دخترم! تو بارداری. باید به فکر بچهتم باشی. پسر من هر جا باشه راضی نیست تو با خودت و بچهت اینطوری کنی.
نیکی اشکریزان با دلی شکسته گفت:
ـ مینا جون من انقدر داغونم که اصلاً یادم رفته بچهای هم تو راه دارم. شب و روزم شده گریه و دعا.
مینا اشکهای گ

لطفا صبر کنید...

اسرا
0نیکی عشقش چقدرعمیق احساس زنده موندپیمان درست میدونه عالیه بانو