حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت هفتاد و پنجم :
فصل 56
نیکی روی مبل نشسته به مانتوی سفیدش زل زده بود. کافی بود یک بار دیگر حرفی از مرگ پیمان به میان میآمد، آن وقت بود که به طرف آن شخص حمله میکرد و از صفحهی روزگار محوش میکرد. همسرش زنده بود و برمیگشت. قلبش به او دروغ نمیگفت. صدای زنگ در برخاست. پریماه که از صبح به آنجا آمده بود در را باز کرد و به نیکی نگاه کرد. انگار از راه دادن شخصی که پشت در بود پشیمان شده بÙ

لطفا صبر کنید...

اسرا
0یعنی من موندم سلداحتااون نمی خواددست ازسرپیمان برداره درست که نمردولی این سلداکه خبرنداریعنی جمله که سلداگفت بادهنی کجی خوندم ممنون راضیه خانم