حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت شصت و نهم :
پیمان به خانه که رسید، از پشت در صدای مادرش و فرامرز را شنید که در مورد مرگ فرشید صحبت میکردند. در را باز کرد و داخل آمد و سلام کرد. مینا و فرامرز سرشان را به طرف او چرخاندند و جواب سلامش را دادند. پیمان پرسید:
ـ رفتید؟
مینا جواب داد:
ـ آره، طفلک خیلی گریه و بیتابی کرد. من و فرامرز نتونستیم تنهاش بذاریم. اومدیم اینجا تا مواظبش باشیم.
پیمان گفت:
ـ ممنون. لطف کردÛ

لطفا صبر کنید...

اسرا
1عالیه ممنون بانو😘