حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت پنجاه و هشتم :
فصل 36
نیکی کلید را در قفل در چرخاند و وارد خانه شد. مقدار زیادی خرید کرده بود و دستش پر بود. خریدها را به آشپزخانه برد تا در اولین فرصت جا به جایشان کند. صدای زنگ تلفن را شنید. به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت:
ـ بله؟
صدای سهیلا در گوشی پخش شد:
ـ سلام نیکی!
نیکی خوشحال شد:
ـ سلام سهیلا! چطوری؟ ازت خبری نیست!
ـ حالا ما بهت زنگ نمیزنیم، توام نباید بزنی؟
نیکی روی

لطفا صبر کنید...

اسرا
0عالی