پارت پنجاه و هشتم :

فصل 36
نیکی کلید را در قفل در چرخاند و وارد خانه شد. مقدار زیادی خرید کرده بود و دستش پر بود. خریدها را به آشپزخانه برد تا در اولین فرصت جا به جایشان کند. صدای زنگ تلفن را شنید. به طرف تلفن رفت و گوشی را برداشت:
ـ بله؟
صدای سهیلا در گوشی پخش شد:
ـ سلام نیکی!
نیکی خوشحال شد:
ـ سلام سهیلا! چطوری؟ ازت خبری نیست!
ـ حالا ما بهت زنگ نمی‌‌زنیم، توام نباید بزنی؟
نیکی روی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🧡💙

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️