حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت پنجاه و ششم :
فصل 34
پیمان کیف به دست به طرف در میرفت که نگاهش به کاغذی روی دیوار افتاد. نوشتهی روی آن را خواند: «امروز تولد منه.» سرش را تکان داد و همانطور که لبخندی بر لب داشت در را باز کرد و خارج شد.
نیکی با شنیدن صدای بسته شدن در، پتو را کنار زد. فوراً به هال رفت و به کاغذ که همانطور دست نخورده مانده بود، نگاه کرد. از خودش پرسید: «یعنی دیده؟ پس چرا گذاشته همونجا بمونه؟»
با نا
لطفا صبر کنید...
