پارت پنجاه و پنجم :

فصل 33
نیکی پشت در خانه‌‌ی سهیلا ایستاده بود و زنگ را می‌‌فشرد. لحظه‌‌ای بعد صدای سهیلا در کوچه پخش شد:
ـ بله؟
ـ نیکی‌‌ام.
ـ بیا تو عزیزم!
در باز شد و نیکی از پله‌‌های قدیمی خانه بالا رفت. با دیدن پیرزنی کمر خمیده که از خانه‌‌ی سهیلا خارج می‌‌شد، با فکر این‌‌که صاحب‌‌خانه است سلام کرد و پیرزن اخم‌‌کنان جوابش را داد. چشمش به سهیلا افتاد که بلوز سفید و شلوار مشکی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    عالیه خانمی

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️🧡

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️