حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت پنجاه و پنجم :
فصل 33
نیکی پشت در خانهی سهیلا ایستاده بود و زنگ را میفشرد. لحظهای بعد صدای سهیلا در کوچه پخش شد:
ـ بله؟
ـ نیکیام.
ـ بیا تو عزیزم!
در باز شد و نیکی از پلههای قدیمی خانه بالا رفت. با دیدن پیرزنی کمر خمیده که از خانهی سهیلا خارج میشد، با فکر اینکه صاحبخانه است سلام کرد و پیرزن اخمکنان جوابش را داد. چشمش به سهیلا افتاد که بلوز سفید و شلوار مشکی

لطفا صبر کنید...

اسرا
1عالیه خانمی