حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت پنجاه و سوم :
فصل 30
پیمان فرو رفته در کت و شلوار دودی پشت در آپارتمان ایستاده زنگ را میفشرد. لحظهای بعد در باز شد و مادر و پسر مقابل هم نمایان شدند. پیمان زیر لب سلام کرد و مینا به گرمی جوابش را داد. از مقابل در کنار رفت و پیمان قدم به خانهی نقلی و کوچک او گذاشت. مینا به ردیف مبلهای ال اشاره کرد و گفت:
ـ بشین پسرم. خوش اومدی!
پیمان روی مبل نشست و به اطراف نگاه کرد. چیدمان خانه عالی بو

لطفا صبر کنید...

اسرا
1نیکی مثل بچه باپیمان رفتارمی کنه شایدچون نتونست این رفتارباپدرش انجام بده عالیه بانو