پارت چهل و هشتم :

فصل 25
صبح که نیکی از خواب بیدار شد، به طرف تلفن رفت و شماره‌‌ی همراه پوریا را گرفت. پوریا که در اتاق پیمان بود با شنیدن آهنگ موبایلش از پیمان عذرخواهی کرد و جواب داد:
ـ بله؟
نیکی با انرژی زیادی گفت:
ـ سلام آقای پوریا!
پوریا با گیجی گفت:
ـ سلام! ببخشید...
نیکی فوراً گفت:
ـ پارسا هستم... نیکی پارسا!
ـ ببخشید به جا نیاوردمتون خانم پارسا! حالتون چه‌‌طوره؟
پی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرزانه

    0

    خیلی رمان قشنگیه

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سپاس عزیزم 😍♥️

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    نیکی چندسال کوچکتر؟مثل همیشه 🙏

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️