حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت چهل و هشتم :
فصل 25
صبح که نیکی از خواب بیدار شد، به طرف تلفن رفت و شمارهی همراه پوریا را گرفت. پوریا که در اتاق پیمان بود با شنیدن آهنگ موبایلش از پیمان عذرخواهی کرد و جواب داد:
ـ بله؟
نیکی با انرژی زیادی گفت:
ـ سلام آقای پوریا!
پوریا با گیجی گفت:
ـ سلام! ببخشید...
نیکی فوراً گفت:
ـ پارسا هستم... نیکی پارسا!
ـ ببخشید به جا نیاوردمتون خانم پارسا! حالتون چهطوره؟
پی

لطفا صبر کنید...

فرزانه
0خیلی رمان قشنگیه