پارت چهل و سوم :

فصل 20
پیمان از لحظاتی قبل به اتاق مادرش آمده با چشمانش از او توضیح می‌‌خواست. مینا کف دستش را روی چشمانش گذاشت و با آشفتگی پرده از ماجرای آن روز برداشت:
ـ چند روز پیش فرشید زنگ زد خونه با داد و هوار ازم خواست نیکی رو بفرستم بیرون. هر چه قدر سعی کردم منطقی باهاش حرف بزنم که بذاره نیکی یه مدت پیشمون بمونه زیر بار نرفت. یه لحظه نگاهم از در باز اتاقم به نیکی افتاد که چه‌‌قدر تو خونه‌‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    عالیه راضیه خانم

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    خوشحالم این پارت رو دوست داشتی عزیزم 😍♥️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️