حامی به قلم راضیه نعمتی
پارت سی و پنجم :
فصل 12
نیکی در حال چک ایمیلهای شرکت، متوجه حضور شاهین در کنار خود شد. سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد:
ـ کاری داری؟
ـ آره، باهات کار دارم.
ـ چه کاری؟
شاهین سکوت کرد و نگاه معنیداری به نیکی انداخت. نیکی به چشمان شاهین که در آن لحظه برق عجیبی میزد، نگاه کرد و سرش را زیر گرفت. از خود پرسید: «چش شده امروز؟!» صدای او را شنید:
ـ نظرت در مورد من چیه؟
ـ چی شده یهد
لطفا صبر کنید...

اسرا
0نیکی؟؟؟؟؟؟