پارت یک :

فصل اول
خانه در سکوت عجیبی فرو رفته بود. نور بنفش ضعیفی از پنجره‌ هلالی شکل اتاق، روی چهره‌ش تابید. چشمانش تکان خوردند. ابروان کم پشت و سفیدش را در هم کشید. روی کمر آرمید اما احساس راحتی نکرد و روی پهلو چرخید. پلک‌های خسته‌ش را از هم گسست که صحنه به رگبار گرفته شدن خانواده‌ش، جلوی چشمانش جان گرفت و پژواک آن در ذهنش پیچید. لرزان دستانش را روی گوش‌هایش قرار داد. قطره‌های عرق پراکنده از روی صورتش سٌر خوردند. با صدایی لرزان به سختی زمزمه کرد:
_ نه! این حقیقت نداره! اونا نمردن!
صدای ناله و شیون دخترانش را که شنید، ذهنش خالی شد و چیزی در درونش از هم فرو پاشید. به سرعت از جا برخاست و با چشم‌هایی به خون نشسته، به سمت اتاق دو دختر خردسالش شتافت. در را هراسان باز کرد و تخت‌شان را خالی یافت. بغضش گرفت. هنوز هم باور نداشت که آن‌ها مٌرده‌اند. موهای لَخت و به ‌هم ریخته سپیدش را چنگ زد و نالید.
- کوچولوهای من، عزیزای دلم! چطور تونستین منو تنها بذارین!
خواب راحتی نداشت و این غم بزرگ به قلبش چنگ انداخته بود. صحنه‌ی قتل عام همسر و دو دخترش را بارها در نظر آورد. از شدت عصبانیت مشت محکمی به در اتاق زد که صدای آن فضای خالی خانه‌ی بزرگش را پر کرد. فریاد کشید:
_ می‌کشمت! با دستای خودم می‌کشمت!
به اتاق خوابش بازگشت. سه نیمه شب بود. دلش‌خواست از این تنهایی فرار کند. حتی خودش هم ندانست کجا؟ زیر پیراهنی‌ش را از تن بیرون کشید و وقتی کمد را باز کرد با دیدن لباس‌های زنانه‌ی همسرش، قلبش فشرده شد. از میان آن‌ها پیراهن مجلسی بنفشه‌گونی، چشمش را گرفت. آن را از جا رختی در آورد و به آغوش کشید. عطر مورد علاقه‌ش را که بویید؛ تصور کرد که جسم نحیف و ظریف همسرش، چقدر به این لباس زیبایی ارزانی داشت و حالا بدون او تکه پارچه‌ای بیش نبود. تداعی مرگ مرموز کارمن ، غوغای انتقام را بیش از پیش در سرش دمید. خودش را جمع و جور کرد و با دقت لباس را در چوب لباسی جای داد. پیراهن ساده سورمه‌ای رنگی پوشید و آستین‌ها را‌ تا زد. به یاد آورد که کارمن علاقه خاصی به این پیراهن داشت چرا که خود آن را برایش دوخته بود.
سراغ پاتختی رفت، قاب عکس روی آن را برداشت و انگشتش را نوازش‌وار روی چهره‌ی معصوم کارمن، ریتا و ریما کشید. هاله‌ای از اشک روی چشمان سبزش پرده انداخت و صدایش لرزید:
_ کاری می‌کنم که اون شیطان، هر روز آرزوی مرگ کنه ولی نمیره. نه! اون نباید قسر در بره. باید هر روز و هر شب عذاب بکشه. قول میدم انتقام تک تکتون رو ازش بگیرم.
سوییچ را برداشت و از خانه درآمد. به آسمان سرخ و ابری شب، چشم دوخت. دنیا به نظرش تیره و تاریک آمد. کم کم قطرات باران سرازیر شدند و آسمان رعد و برق خفیفی زد. نگاهش روی آب اندکی که کنار پاهایش جمع شد سُر خورد و به انعکاس تصویر چهره شکسته‌ش در آن دقت کرد. ریش سفید و چشمان تاریک و خسته‌ش او را نظیر مرده‌ای متحرک کرده بود.
بارش شدت گرفت و او بدون آن که به خیس شدنش حتی ذره‌ای توجه نشان دهد به آرامی سوار ماشین نوک مدادی‌‌ش شد. روشنش کرد و پایش را روی پدال گاز فشار داد. همزمان برف پاک کن تکان خورد و تصویر محو رو به رویش واضح گشت. شکل خلوت خیابان او را یاد اتاق تٌهی دخترانش انداخت و آهی کشید. شیشه‌های دودی را بالا برد. ماشین را به حرکت درآورد و بی‌هدف ‌راند. فقط دلش خواست از آن خانه تاریک، فرار کند اما ندانست کجا باید برود. مدتی در کوچه پس کوچه‌های بروکلین نیویورک سیتی پرسه زد. زرق و برق مغازه‌ها و درختان انبوه آن جا، حتی موزه‌ هنری معروف شهرش هم دیگر او را همانند گذشته، به وجد نیاورد و بدون آن که حتی نگاهی گذرا به آن‌ها بیندازد بی‌تفاوت از کنارشان رد شد. به گمانش تماشای آن همه زیبایی بدون کارمن، که عاشق این ناحیه بود ناپسند آمد. صدای زنگ گوشی‌ که بلند شد بدون آن که به صفحه دقت کند پاسخ داد:
_ بله بفرمایید.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سوگند

    1

    خیلی عالیه

    ۲ سال پیش
  • سمیرا

    1

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • نرگس

    3

    به نظر رمان قشنگی میاد کنجکاو شدم بخونم ممنون

    ۳ سال پیش
  • ایسان معدندار

    1

    تا اینجا که تخیلی نیس اما خب خبع

    ۳ سال پیش
  • شیدا

    0

    سلام عزیزم خوبی؟ اولین پارت رو تموم کردم خیلی دوست داشتم. دستت طلا.

    ۳ سال پیش
  • سهیلا عبدی | نویسنده رمان

    سلام مرسی عزیزم ممنونم که وقت گذاشتی 😍❤️ 🩹

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️