پارت هفده :

از ماشین هلن که پیاده می‌شویم مسیر بعدی تا جنت آباد را سوار اتوبوس می‌شویم. اتوبوس آنقدر شلوغ است که نفس به نفس بقیه مسافرها ایستاده‌ایم. دستم را به زور به میله‌ی بالای سرم گرفته‌ام و نگاه‌های اخمالود و بازجویانه‌ی پیرزنی که روی صندلی روبرویم نشسته، لحظه‌ای از رویم کنده نمی‌شود. از نگاههای سنگینش خسته می‌شوم و برای اینکه بیخیال شود من هم برای چند لحظه خیره‌اش می‌شوم و با لبخندی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نازنین مریم

    3

    خیلی خیلی قشنگه ،بی صبرانه منتظر ادامه رمان هستم دمت گرم

    ۳ سال پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خوش بشینه به نگاهتون.

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️