پارت چهل و هشتم :

دود سیاه در سرتاسر خانه‌ متروکه پخش‌شده بود.دودی که نفس کشیدن را دشوار می‌کرد.بردیا و امیرسام دست خود را بر روی دهان گذاشتند تا مانع استنشاق دود شوند.تن هر دو پسر از شدت حرارت خیس عرق شده بود .به‌گونه‌ای که لباس‌هایشان به پوست بدن‌شان چسبیده بود.بردیا عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد که متوجه دریچه روی سقف شد.روبه امیرسام کرد و گفت
_این دریچه باید به شیرونی راه داشته باشه.
چهره ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    ولی اینجا دیگ واقعا امیر کار بدی کرد اون نجاتش داد ولی امیر خیلی زود فرار کرد خاک تو سرش

    ۱۲ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥲🥲👌🏻👌🏻

    ۱۲ ماه پیش
  • ...

    3

    همزمان هم دلم میخواد امیرسام با بهار باشه هم داداش دوقلوی بردیا باشه😂

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام به جمع ما خوش اومدی❤️ این نظریه خیلی پرطرفداره😂 تنها نیستی

    ۳ سال پیش
  • م

    0

    عالی بود عزیزم

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی گلم💜✨️

    ۳ سال پیش
  • امنه

    2

    مرسی عالی بود.امیرسام چقدر نامرده

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم 💙 مرسی از اینکه با نظر دادن به من انرژی😍✨️

    ۳ سال پیش
  • یلدا

    4

    عجب قلم خویی دارید خیلی عالی بود ، این امیرسام مثل گربه ست ولی در هر حال نمیشه ازش ناامید شد، چرا هنوز تو نخ دل آرا هست بابا یکم توجه (بهار)

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیز دلم❤️ مرسی از انرژی خفن‌ت🔥 به نظر منم ناامید نشو🤭😅

    ۳ سال پیش
کپی شد!