پارت یک :

از استرس شروع به تکان دادن هیستریک پاهایم کردم. دلم میخواست برای بار هزارم از مسئول بداخلاق آزمایشگاه بپرسم که جواب آزمایشم آماده نشد؟ ولی هنوز پنج دقیقه از بار قبل که این سوال را پرسیده بودم و او جواب داده بود باید نیم ساعت دیگر صبر کنم، بیشتر نگذشته بود.
نگاهی به ساعت مچی روی دستم انداختم. برای سه ساعت دیگر بلیط داشتم و واقعاً نمیدانم این تصمیم عجلهای برای دادن آزمایش از کجا به ذهنم رسیده بود ولی هرچه که بود باید تکلیف این دلشورهای که دو روز بود به جانم افتاده بود را روشن میکردم.
خانمی که کنارم نشسته بود ازم ساعت پرسید ولی من حتی نمیتوانستم اعداد را روی ذهنم حلاجی کنم تا بتوانم به زبان بیاورم.
برای بار سوم شروع به خواندن آیت الکرسی کردم تا جواب آزمایش منفی باشد و باز هم نصفه نیمه باقیاش از ذهنم پرید.
از روی صندلی بلند شدم و به پیش کانتر رفتم. همان مسئول بداخلاقی که سر صبح باهاش بحثم شده بود نگاهی بهم انداخت و ظاهراً دلش برایم سوخت که گفت:
- یکم دیگه صبر کنین آماده میشه
در جوابش لبخند سردی زدم و برای بار هزارم شماره ویدا را گرفتم. برای همایش به کیش رفته بود، بخاطر همین تلفنش خاموش بود. توی آن لحظه فقط ویدا بود که میتوانست آرامم کند که متاسفانه از دیشب نتوانسته بودم باهاش صحبت کنم. با صدای متصدی که فامیلم را صدا میزد، تلفنم را توی کیفم گذاشتم و به پای کانتر رفتم.
- بله
برگه جواب آزمایش را جلویم گذاشت و به سراغ کارهایش رفت. دستهایم عرق کرده بود و قدرت باز کردن برگه را نداشتم. آب دهانم را با صدا قورت دادم و حس کردم همه آدمهایی که آنجا بودند روی من زوم شده بود. نفس عمیق دیگری کشیدم و برگه را برداشتم. نگاهی به عدد بتا که پنجاه را نشان میداد انداختم. بر حسب چیزی که میدانستم این عدد به معنی مثبت بودن جواب آزمایش و تقریباً سه هفتهای بودن جنین، بود. قصد نداشتم به دکتری جز ویدا آزمایشم را نشان بدهد و برای دیدن ویدا هم باید یکی دو روز صبر میکردم تا به تهران برگردد. چند دقیقهای سر جایم ماندم تا این سرگیجه لعنتی آرام بگیرد و بعد از آزمایشگاه بیرون بروم. هنوز هم نگاه اطرافیانم را روی حرکات پر استرسم حس میکردم. شاید تا الان بارها توی ذهنشان این رفتارم را پای چیز دیگری گذاشته بودند. حلقه توی دست چپم را لمس کردم و بعد با قدمهای آهسته از آزمایشگاه بیرون رفتم.
با اینکه تمام کارهایم را کرده بودم که بعد از آزمایشگاه یکراست به فرودگاه بروم ولی با دیدن جواب آزمایش از رفتن به اصفهان پشیمان شدم.
با مادرم تماس گرفتم تا بهش خبر بدهم نمیتوانم به دیدنشان بروم و توی ذهنم دنبال دلیلی برای گفتن گشتم.
- جونم دخترم... کجایی؟ کی میرسی؟ من فسنجون که دوست داری واست درست میکنم
نتوانستم در مقابل ذوق مادرم حرفی بزنم و خبر از نرفتنم بدهم برای همین سریع تغییر موضع دادم و گفتم:
- دارم میرم فرودگاه مامان گلم... چیزی نمیخوای بگیرم واست
- نه فدات شم خودت بیای برام کافیه
بعد از شنیدن نصیحتهای همیشگی مادرم، تلفن را قطع کردم و سرم را روی فرمان ماشین گذاشتم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    عالی بود خسته نباشید

    ۸ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    😍😘

    ۷ ماه پیش
  • Mahtab.ieon

    0

    عالی ارزوی قشنگم❤️

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    چرامین خوب بود

    ۲ سال پیش
  • آرشیدا

    0

    تو بزار من بخونم ازش بهد بگو نظر

    ۲ سال پیش
  • مامان شهریار

    0

    تااینجا که خوب بود

    ۲ سال پیش
  • مریم

    2

    خوب

    ۲ سال پیش
  • خوب بود

    0

    خوب بود

    ۳ سال پیش
  • لیلا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • احسان

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • سلنا

    1

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • دلوین سادات

    0

    خوب بود

    ۳ سال پیش
  • Nn

    0

    خوبه

    ۳ سال پیش
  • مریم

    0

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • یاسمن

    0

    خوب بود

    ۳ سال پیش
  • آتنا

    0

    عالی بود

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️