پارت دوم :

خودم را جمع و جور کردم. اولین‌باربود همبازی کودکی‌ام این‌قدر دور به نظر می‌رسید. در آن کت‌وشلوار مشکی و پیراهن مردانه‌ی سفید کاملا غریب بود. موهای مشکی رنگش را بالا شانه زده بود و چشم‌های میشی رنگش حرف‌هایی برای گفتن داشت. برق چشم‌هایش از آن وقت‌ها بود که میخواست بگوید سوگل وقت داری حرف بزنیم اما هیچ نگفت. زیر لب گفتم:
_ سلام. خوش اومدید. گفتم دسرها رو درست کنم بعد بیام.
لبخندی مضطرب زد. گوشه‌ی چشمش چین افتاد. دستی به موهایش کشید و کمی شرمنده گفت:
_ خسته نباشی. زحمت نکش غریبه نیستیم.خوبی؟
نگاهم روی توت‌فرنگی آخر بود که داشتم خرد می‌کردم و بعد از آن دقیقا نمی‌دانستم چه‌کار کنم که از تلاقی نگاه‌مان بگریزم. آرام گفتم:
_ بله خوبم. یه کم نگران فردام.
از چیزی حرف زد که ذهنم را درگیر کرده بود اما بی‌قراری الانم به درگیری ذهنی‌ام ربطی نداشت. دلم آشوب بود و احساس می‌کردم خبرهای بدی توی راه است. دلداری محمد اصلا برایم التیام‌بخش نبود:
_ چیزی نمیشه خیالت راحت. مرحله اولشو قبول شدی انتخاب رشته چیزی نیست.
سری تکان دادم و خودم را به چیدن توت‌فرنگی توی جام آخر سرگرم کردم. انگار که حس کند از مصاحبت گریزانم با اجازه‌ای گفت و رفت. به خودم نهیب زدم. چرا قلبم تند می‌تپید؟ چرا خیس عرق بودم؟ روی صندلی نشستم نمی‌شد بیش از این تعلل کرد. دوباره دست‌هایم را شستم و خشک کردم. شال سفید را روی سرم مرتب کردم و از اشپزخانه بیرون زدم.
عموجان بالا به پشتی تکیه داده بود. از مبل بدش می‌آمد برای همین همیشه مادر برایش یک پشتی به لبه‌ی مبل تکیه می‌داد و همگی روی زمین مینشستیم.
عموجان با دیدنم دستی به موهای جوگندمی‌‌اش کشید و گفت:
_به‌به!!! دخترم هم اومد.
_ سلام خوش اومدید.
زن عمو از جا بلند شد. صورت تپلش از شوق قرمز شده بود. با ذوق به سمتم آمد گونه‌ام را بوسید و انگار که به جمع بگوید گفت:
_ماشالله!سفید چه‌قدر بهش میاد. ایشالله رخت عروسیش...
میخواست چیزی بگوید اما نگاهش که به عمو افتاد حرفش را خورد. سرم را پایین انداختم و گفتم:
_پاتون درد می‌کنه زن‌عمو بفرمایید بشینید
زن عمو در حین رفتن و نشستن نالید:
_این زانو درد دمار از روزگارم درآورده.
مادر میانه‌ی بحث را گرفت:
_ واسه پیریه خواهر؛ منم پا درد دارم...
زن عمو قری ناراضی به سرش داد و گفت:
_ وا خواهر پیری کجا بود...
بحث‌شان گل انداخته بود که به سمت اتاق ایمان رفتم. تنها حسن برادرم این بود که هیچ‌‌وقت چیزی را برای پنهان کردن نداشت. یک کرومزوم اضافه او را مهربان‌ترین و صادق‌ترین آدم دنیا کرده بود.
دستگیره‌ی در را نگرفته بودم که صدای شوخی و خنده‌ی ایمان و محمد از اتاق، بیرون آمد. محمد از همان بچگی مان هوای ایمان را بیشتر داشت و سعی می‌کرد تنهایی او را با رفاقت پر کند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اتی

    0

    بد نبود و میشد که بهتر بشه قلم نویسنده

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!