پارت بیست و هفتم :


نگاهی به اطراف انداختم یک سالن مربعی بزرگ با چندین میز مربعی پلاستیکی و صندهای ساده و کم خطر.
شطرنج، و گاها اسباب بازی به چشم می خورد.
زیرلب گفتم:
-من که خطری ندارم.
نیم نگاهی به پیشانی ام انداخت و گفت:
-بله درسته.
دستم را روی پیشانی گذاشتم و بخیه ها را احساس کردم. لبخند زیبایی بر لب آوردم و گفتم:
-خطرناکم.
سالن تقریبا شلوغ بود شاید نزدیک به بیست یا سی نفر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fati

    00

    تا پارت بعدی بی صبرانه منتظرم🙉🌼

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.