پارت بیست و پنجم :

حرفی نزدم و این بار متین در حالی که به پشتی تخت تکیه داده بود و یک دستش را روی آن گذاشته بود، با قیافه‌ای حق به جانب گفت:
- خب الان می‌خوای چه کار کنی؟ این کاری که به بابات گفتی می‌خوای راه بندازی... اصلاً چیزی تو فکرت هست؟
نبود! هیچ ایده‌ای در ذهنم نبود و همان‌طور یک چیزی

رمان تمام شده است و به درخواست نویسنده به علت چاپ، امکان مطالعه آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    00

    این بیچاره هرچه میگه نراینامیگن بدوش بیچاره عالیه مریم خانم

    ۱ سال پیش
  • مریم دولتیاری | نویسنده رمان

    اخه دانیار خودشم دلیل منطقی نداره برا کارش😂😍 ممنون از همراهی تون

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.