پارت سی :
مسیر رفتنشان سر سبز بود و خلوت اما کمی که پیش رفتند، چند نفر از اهالی را دیدند.
نگاههایشان خیره و عجیب بود و باعث میشد آراس با جدیت نگاهشان کند تا از رو بروند.
تمام حرصش را هم سر افسار اسب خالی میکرد و آن را محکم توی دستش میفشرد.
دلنیا اما برایش مهم نبود، از وقتی یادش میآمد همه همانطور نگاهش میکردند و نقل مجلس خانمها بود.
هر کجا که میرفت و یا پدر و مادرش را میØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zahra kh
0خوبه که تقریبا رابطه شون خوب شده و دیگه قهر نیست باهاش دلنیا
۴ ماه پیشملودی
2بنظر من کخ حیلی خیلی عالیه ولی حس میکنم در پارت های دیگه رابطه اراس و دلی خراب شه حسم میگه هاااا
۱ سال پیشملیسا
1خیلی عالی بود اون آخرش ادمو می زاره تو خماری تا یک روز دیگه از فضولی مترکم
۳ سال پیشاسرا
0مردم همیشه ازچیزی که باهشون فرق داره میترسن واکنشهای متفاوت نشون فرق نداره کجای زمین دلنیاباهمه متفاوت عالیه گیاجانانم
۳ سال پیششفق
1آخیش بالاخره پارت جدید اومد خیلی منتظرش بودم آمنه جان دستت درد نکنه عزیزم خیلی رمانت زیباست فقط اگه یه کوچولو🤏 پارتها رو بلندتر بزاری یه دنیا ممنونت میشم عزیزم 😉😁
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0ی نفس راحتی کشیدما دوست نداشتم اون دو تا با هم قهر باشن اونم به خاطر خزال