پارت چهل و پنجم :

- نحن نحتفل اللیلة ‌!(امشب جشن داریم‌!)
دخترک نمی‌دانست کدامشان این حرف را زد، فقط می‌دانست که نمی‌خواست خودش آن وسیله‌ جشن و شادی‌شان باشد.
- نمی‌ذارم دستشون بهت برسه! تو هم نذار.
نگاه وحشت‌زده‌اش را به هرمز دوخت. جمله برادرش را بدون کم‌و‌کاستی به او گوش‌زد کرده بود. لب زد:
- حالا چیکار کنم؟ اصلا چیکار میتونم بکنم؟
دستانش آشکارا می‌لرزید و برق چشمان عراقی‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️