پارت چهل و پنجم :
- نحن نحتفل اللیلة !(امشب جشن داریم!)
دخترک نمیدانست کدامشان این حرف را زد، فقط میدانست که نمیخواست خودش آن وسیله جشن و شادیشان باشد.
- نمیذارم دستشون بهت برسه! تو هم نذار.
نگاه وحشتزدهاش را به هرمز دوخت. جمله برادرش را بدون کموکاستی به او گوشزد کرده بود. لب زد:
- حالا چیکار کنم؟ اصلا چیکار میتونم بکنم؟
دستانش آشکارا میلرزید و برق چشمان عراقی
لطفا صبر کنید...
