پارت دویست و سی و نهم :
***
آنابت حوصله کسی را نداشت.
در خانه استفان و لاریسا مانده بود تا فقط از ایوان خبر بگیرد.
خودشان هم میدانستند نمیتواند با این شرایط بد روحی مراقب ونسا باشد و به همین خاطر پرستار دیگری برای ونسا گرفته بودند.
نگاه آنابت روی ساعت خشکیده بود.
یادش نمیآمد که چند ساعت ثانیه به ثانیه را شمرده بود.
قلبش داشت توی سینهاش تیکه پاره میشد.
هربار یادآوری دستگیر ش
لطفا صبر کنید...

بهاره جوون
1کاش انابت زود تر خود کشی کنه داستانش تموم شه