پارت دویست و سی و هشتم :

استفان سرش را سمت لاریسا برگرداند و منتظر خیره‌اش شد اما لاریسا توان نگاه کردن توی چشم‌هایش را نداشت.
انگشت‌هایش را در هم قفل کرد و به آن‌ها خیره شد.
- می‌دونی ایوان چرا من و دزدید؟
- چرا؟
لاریسا آب دهانش را قورت داد و چشم‌هایش را بست.
به زبان آوردنش سخت‌ترین کار دنیا بود، سخت‌تر از دو هفته‌ای که همراه یک قاتل توی یک خانه زندگی می‌کرد.
- اون... عاشقم شده بود.
م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرهود

    3

    البته اگه زنی شوهرم رو بغل کنه و من بدونم اون زن عاشق شوهرمه قطعا ناراحتی اسمش بی منطقی نمیشه ناشناس جان...!

    ۳ سال پیش
  • ناشناس

    0

    حاجی اونجا که ایران نیست اونا منطقی رفتار میکنن

    ۳ سال پیش
  • آمنه آبدار | نویسنده رمان

    کاری به ایران بودن یا نبودنشون نداره همه چیز بر می‌گرده به اینکه استفان، ایوان رو یه آدم کثیف می‌‌دونه و سر نگران شدن هم بی‌منطق شده.

    ۳ سال پیش
  • رویا

    2

    خب خداراشکر دعوا کردن. حالا طلاق بگیرید که لاریسا بره به ایوان🤣

    ۳ سال پیش
کپی شد!