پارت دویست و سی و هفتم :

ایوان حواسش سرجایش نبود که با فریاد استفان به خودش بیاید.
تنها چیزی که می‌دانست این بود که به آغوش او احتیاج داشت.
لاریسا با عجز نالید: ایوان ولم کن.
بار دیگر که صدای فریاد استفان بلند شد، لاریسا تمام وجودش را ترس گرفت.
سربازی داخل سلول شد و محکم ایوان را با سر تفنگ بزرگش کنار زد.
لاریسا محکم روی زمین افتاد و صدای ناله بیچاره و خفه‌ ایوان که بلند شد، تمام وجودش از غم سوخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • کژال

    1

    این رمان فوق العادست ممنون نویسنده جون کاشکی در اخر لاریسا با ایوان باهم باشن

    ۳ سال پیش
کپی شد!