سایه ی من (جلد دوم) به قلم زهرا باقری
پارت سوم :
- به نظرت دوتایی از پس اینا برمیان؟
- بعید میدونم، ولی فکرنکنم لازم باشه.
- چطور؟!
- تا جایی که فهمیدم هر جنی نمیتونه وارد همچین جایی بشه، اینا هم احتمالاً...
اومدم یه توضیح منطقی بدم، ولی من که قد سالار با تجربه نبودم، پس جملم و اینجوری تموم کردم:
- درکل بهمون آسیب نمیزنن! یا...
همین لحظه تماس وصل شد و صدای بی حوصلهی بابا پیچید تو ماشین:
- مگه نگفتم تا برش نگردوندی زنگ نزن؟ غلط کردم فایده نداره!
- استثنا این یه بار و ببخشینش!
مینا که اینو گفت بابا پشت خط ساکت شد! چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت:
- خب حالا زنگ زدین پز بدین؟!
- قطعا نه، فقط این بیرون یه مشکلی داریم!
- بیرون یعنی کجا؟
- دم در!
- چیه نکنه باز جن دیدین؟!
بابا خیلی کوتاه خندید!
- آره!
بابا دوباره ساکت شد! این دفعه طولانیتر و وقتی پرسید:
_چی؟
صداش میلرزید!
پس اگه میدونست من و مینا چی دیدیم چه واکنشی نشون میداد؟
- قضیهاش مفصله، فقط الان بیاین بیرون شاید...
صدای بوق تو ماشین پیچید و تماس قطع شد!
من و مینا با تعجب بهم نگاه کردیم و ده ثانیه نشد که در خونه باز شد و بابا ازش اومد بیرون! یهجوریم اومد که اگه خود منم یه جن بودم ازش میترسیدم!
بابا یکم به اطرافش نگاه کرد و وقتی مارو تو ماشین دید دستشو تکون داد! انگار یه راه از وسط میدون مین باز کرده بود!
وقتی دقت کردم دیدم دیگه خبری از کسایی که میرفتن توی تکیه هم نیست. هیچکدوم نفهمیدیم کی از جلوی چشممون ناپدید شدن.
مینا دوباره ماشین و روشن کرد و رفت جلوتر و ماشین و درست جلوی خونه خاموش کرد و همزمان پیاده شدیم.
هنوز دو قدمم راه نرفته بودیم که بابا یهو اومد سمت من و داد زد:
- اینو کی این شکلی کرده؟!
چون بابا به سقف اشاره کرد فوراً فهمیدم منظورش چیه و قبل از اینکه جوابشو بدم یه دستی به صورتم کشیدم.
مونده بودم چه جوابی بدم، دیگه از بس به خاطر کارای من خسارت دیده بودیم روم نمیشد تو چشمش نگاه کنم.
- تقصیر میلاد نبود؛ باورکنین چیزی نمونده بود مرحوم بشیم!
مینا جوری با سوز و گداز حرف زد که بهش آفرین گفتم! بابا هم فوراً بیخیال ماشین شد و پرسید:
- یعنی چی؟ باز چیشده؟ خب مثل آدم تعریف کنین!
- باشه، فقط میشه قبلش بریم داخل؟
- بیا برو تو!
بابا با عصبانیت به من و مینا اشاره کرد بریم تو حیاط و در و پشت سرمون بست.
مینا گفت:
- از آقا سینا خبری نیست...
- نترس اونم میاد میشه بلای جون من!
- مگه چیشده؟
- چمیدونم، پاشا میگفت دیشب دیده ما اومدیم خونه پشت سرمون حرف مفت زده!
- غلط اضافه کرده! بزار من...
- نمیخواد واسه من غیرتی بشی، اول بیا توضیح بده ببینم چه خاکی شده تو سرم!
- این حرفا چیه؟ چیزی نشده که فقط...
- فقط سر راه سه تا جن جلومون ظاهر شدن میخواستن زهر ترکمون کنن، تازه نه از اون معمولیاش، خود طرف اومده بود قدش دور از جون شما دو برابرتون بود، بعدشم میلاد گازشو گرفت رفت ولی سر راه میخواستن بندازنمون تو جنگل که باز میلاد برگشت تو جاده و تازه بعدشم یه چیزی انداختن رو ماشین که نفهمیدم چی بود ولی سقف ماشینتون کامل اوراق شد و احتمالاً چند میلیونی خرج برمیداره!
سخنرانی مینا که تموم شد نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم که با تعجب نگاهش نکنم! یه نفس همه چیو توضیح داده بود و اونقدرم مفید و مختصر گفت که من دیگه نتونستم حرفی بزنم! بابا هم انگار به وقت نیاز داشت تا همه چیو هضم کنه.
مهردادم که مثل همیشه بیخیال دنیا خوابیده بود گوشهی اتاق و دهنش نیمهباز بود.
- خیلی خب من... بزار ببینم درست فهمیدم...
بابا دست کشید به شقیقههاش!
- شما دو تا شروع کردین به...
- صحبت!
- همون! بعدشم اونی که سالار درموردش حرف زد و دیدین؟
مینا گفت:
- به احتمال نود درصد!
- بعدشم نزدیک بود تصادف کنین و یه چیزیم افتاد رو سقف ماشینِ بدبختِ من!
مینا دوباره گفت:
- دقیقا همینی که شما گفتین!
- آها!
بابا دوباره ساکت شد. هنوز داشت شقیقهشو فشار میداد و آروم بود که یهو یه چیز نرم محکم خورد تو صورت من!
- بابا!
- بابا و کوفت! بابا و مرض! مگه سالار بهت نگفت این معصومی هیچی حالیش نیست؟! ببین چه گندی زدی!
صدای بابا اونقدر رفت بالا که مینا ساکت شد و مهردادم چند تا تکون خورد و چشماش باز شد!
- من از کجا میدونستم اینجوری میشه؟ خود شما هم که موافق بودی!
- من غلط کردم با تو!
وسط صحبت بابا مهرداد که گیج خواب بود با دیدن مینا لبخند زد و گفت:
- عه... مینا!
- زهرمار!
لبخند مهرداد سریع جمع شد! بیچاره در جریان هیچی نبود و نمیدونست بابا از چی عصبانیه!
بابا با همون عصبانیت گفت:
- خب حالا باید چه غلطی کنیم؟
مینا گفت:
- مشخصه، باید بریم پیش سالار و بگیم میلاد پیشنهادتونو قبول میکنه، به نفعمونم هست از جزئیات حرفی نزنیم چون باعث خجالته!
- صبرکن ببینم مگه چیشده؟!
مهرداد سرجاش نشست ولی من بدون اینکه جوابشو بدم با اخم از مینا پرسیدم:
- مگه جنایت کردم که باعث خجالته؟ اتفاقا جلوی یه جنایت و گرفتم!
- شما به جای جلوگیری از جنایتا سعی کن به خطاهات فکرکنی که آمارش داره میره بالا! میلاد کاری نکن ببندمت به همین در و تلافی سقف ماشینمو سرت دربیارم، همین الان دهنت و باز میکنی میگی چشم یا...
- چرا عصبانی میشین؟ من کی گفتم انجام نمیدم؟
مهرداد پرسید:
- چیو انجام نمیدی؟!
- چون ظاهرت جوری بود که فکرکردیم خدایی نکرده باز حس نوع دوستیت زده بالا! حالا که موافقی پس من میرم یه ساعتی استراحت کنم تا...
مینا تازه نیمخیز شده بود که صدای افتادن چیزی از آشپزخونه شنیده شد!
مینا بلافاصله دوباره نشست و گفت:
- به نظرم بهتره اول برم از بچهها خداحافظی کنم! فقط... وای!
بابا گفت:
- باز چیشد؟
- ماشین شوهر طوبی! کلا اونو یادمون رفت!
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
خیلی ممنونم از لطفت 😍
۲ سال پیشالهام
1👌💜💜💙💙💙💜💜
۳ سال پیشRosha
1خیلی جذاب شده و اینک فلش بک کردی ب 8 ماه قبل خیلی ایده ی خوبی بود و جای ابهام نمیزاره مرسی ک این نکته های کوچیکو یادت بود عزیزم موفق فراوان باشی منتظر پارتای بعدیتم 🥰😘❤️❤️❤️
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
قربونت عزیزدلم 🥺😍 آره به هیچ وجه نمیخواستم بزارم یه سری.... چیزا رو از دست بدین 🥹🥹🫠🫠🫠😈😂😎
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
به زودی قراره 😈 داشته باشیم دوستان🫣
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دم نویسندش گرم
0بی همتا