پارت سی و ششم :

- گفتم که نمیشه دختر جون. الان وقت مناسبی نیست.
کلافه "ای بابا"ای گفتم و کتاب را بالا آوردم.
- منم گفتم امانتی دستم داره. بهش احتیاج داره. فردا روز اتفاقی افتاد من مقصر نیستم‌ها. خودتون نذاشتید برم.
نگاهش از چشمانم سرید و به کتاب درون دستم دوخت. سری تکان داد و به حیاط عمارت اشاره کرد.
- خان‌زاده معمولا توی حیاط درس میخونن. توی آلاچیق پشت عمارته... در ضمن به هیچ وجه از سمت چپ نرو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fafa

    1

    زن عمو چقد وحشیه... مریم بیچاره دلم سوخت واسش...آخرش سروناز سرش رو ب باد میده

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    💔💔💔💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!