پارت هشتاد و هشتم :

کمی بعد آرام شد و فقط صدای ریتم نفس‌های تندش بود که در گوشم می‌پیچید. یاد آن روز ها افتادم که درست مانند دو دوست بودیم... از ناراحتی‌هایم برایش می‌گفتم، هر شب گزارشی از کارهای روزانه‌مان را برای هم تعریف می‌کردیم.
شدیداً دلتنگ آن روز‌ها بودم. روزهایی که نه بحث تناسخ بود و نه این کینه‌هایی که سرشان زنده به گور شدم... فقط عشق بود و خنده. دلم برای شادی‌های بی‌دلیل و خنده‌های بی‌بهانÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    6

    وااایییی😍😢😢😢بقیششش کی میاااد😢😢😢😭

    ۶ سال پیش
  • ماندانا

    17

    وای نمی دونید چقدر خوشحال شدم که امیر باور کرد این چند پارت که امیر باور نمی کرد میخواستم کلشو بکنم ولی الان عالی شد خسته نباشی نویسنده جون

    ۶ سال پیش
  • ....‌.

    19

    رمانتون خیلی عالیه ولی تامیایم حس بگیریم یه خده گریه کنیم واسه احساسات انوشاتموم میشه،ممنون بابت رمان جالبتون

    ۶ سال پیش
  • ۰

    11

    واقعا خیلی عالی بود فقط اگه میشه پارات ها رو یکم طولانی تر کنید

    ۶ سال پیش
  • Hesel

    14

    خوشحالم که امیر باور کرد

    ۶ سال پیش
  • دلسا

    10

    هی جاهای حساسش تموم شد

    ۶ سال پیش
  • رومینا

    15

    خیلی خوب بود ☺ ولی حجم پارت ها خیلی کم بود 😐😐😐 و اگر میشه عکس شخصیت ها رو هم بزارید ممنون میشم 😊😊😊😊

    ۶ سال پیش
  • دلسا

    16

    پارت هد عالی و فوق العاده است اما خواهشمندم پارت ها را طولانی تر کنین همش جای حساس تموم میشه ما تو خماری میمونیم با تشکر از خانم ابدار بخاطر رمان زیباشون🌷🌷💝💝🥰💋🙏🙏

    ۶ سال پیش
کپی شد!